صاف جان ها سوی گردون می رود درد جان ها سوی هامون می رود
چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بیامد چون شد و چون می رود
جامه برکش چونک در راهی روی چون همه ره خاک با خون می رود
لاله خون آلود می روید ز خاک گر چه با دامان گلگون می رود
جان چو شد در زیر خاکم جا کنید خاک در خانه چو خاتون می رود
جان عرشی سوی عیسی می رود جان فرعونی به قارون می رود
سوی آن دل جان من پر می زند کو لطیف و شاد و موزون می رود
زانک آن جان دون حق چیزی نخواست وین دگر جان سوی مادون می رود
831
هر زمان لطفت همی در پی رسد ور نه کس را این تقاضا کی رسد
مست عشقم دار دایم بی خمار من نخواهم مستیی کز می رسد
ما نیستانیم و عشقش آتشیست منتظر کان آتش اندر نی رسد
این نیستان آب ز آتش می خورد تازه گردد ز آتشی کز وی رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه ایم او بهاری نیست کو را دی رسد
لا شویم از کل شیی هالک چون هلاک و آفت اندر شی ء رسد
هر کی او ناچیز شد او چیز شد هر کی مرد از کبر او در حی رسد
832
شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روی ماه شد
مه پرستان ماه خندیدن گرفت شب روان خیزید وقت راه شد
خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بی خواب الاالله شد
مغزها آمیخته با کاه تن تن بخفت و دانه ها بی کاه شد
هندوان خرگاه تن را روفتند ترک خلوت دید و در خرگاه شد
گفت و گوهای جهان را آب برد وقت گفتن های شاهنشاه شد
شمس تبریزی چو آمد در میان اهل معنی را سخن کوتاه شد
833
مرگ ما هست عروسی ابد سر آن چیست هو الله احد
شمس تفریق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد
آن عددها که در انگور بود نیست در شیره کز انگور چکد
هر کی زنده ست به نورالله مرگ این روح مر او راست مدد
بد مگو نیک مگو ایشان را که گذشتند ز نیکو و ز بد
دیده در حق نه و نادیده مگو تا که در دیده دگر دیده نهد
دیده دیده بود آن دیده هیچ غیبی و سری زو نجهد
نظرش چونک به نورالله است بر چنان نور چه پوشیده شود
نورها گر چه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد
نور باقیست که آن نور خدا است نور فانی صفت جسم و جسد
نور ناریست در این دیده خلق مگر آن را که حقش سرمه کشد
نار او نور شد از بهر خلیل چشم خر شد به صفت چشم خرد
ای خدایی که عطایت دیدست مرغ دیده به هوای تو پرد
قطب این که فلک افلاکست در پی جستن تو بست رصد
یا ز دیدار تو دید آر او را یا بدین عیب مکن او را رد
برچسب:
نویسنده: naser
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 10:15